بسم تعالی

دنباله مجموعه خاطرات اینجانب محمدحسین صادق زاده ازسرلشگر شهید عباس بابائی همانگونه که درپست قبل اشاره شدصبح  قبل ازورودپرسنل به محل کار، جهت ارائه گزارش از عملکرد روز گذشته ام وارد اتاق شهیدبابائی شدم وتتیجه گفت وگوی تلفنی خود را  با  ستوان اسلامی در رابطه با حمایت از فرماندهی سرهنگ خلبان شهرام رستمی (سرتیپ تمام بازنشسته هم اکنون ) را بیان کردم البته ستوان اسلامی به علت زیر ازمن خواست موارد زیر را از قول خودم بیان کنم:

زیرا  احتمال می داد  سرهنگ بابائی باشناخت ازموقعیتی که وی درپایگاه قبلاًداشته برداشت سو کند( زیرا درآن زمان که شهیدبابائی فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان بود ستوان اسلامی رئیس اطلاعات وارشاد(حفاظت واطلاعات اکنون) پایگاه بود ودرآن زمان اختلاف سلیقه بایک دیگر داشتند. واین اختلاف طبیعی بود. زیرا شخصی که کاراطلاعاتی می کرد از خیلی مسائل پشت پرده مطلع بود . ومی دانست در آن زمان از نظر امنیتی  بعضی از افراد را در بعضی از جاها نباید به کار گرفت ولی دیدگاه فرماندهان غیر از این بود . و افراد را از روی توان مندی و تخصصشان نگاه می کردند ودر نتیجه به کارمی گرفتند. این دودیدگاه باعث اختلاف بین یگان اطلاعاتی وفرماندهان می شد من برای روشن شدن بهتر موضوع یک موردرا مثال می زنم . بعد از فرماندهی پایگاه شهید بابایی و انتصاب ایشان به معاونت عملیات نیروی هوائی( و فرماندهی شخصی دیگر). یگان اطلاعاتی فرمانده پایگاه را ازنشانه قصد فرارسروان مرادی که درآن زمان خلبان هواپیما اف14بود به آگاهی رسانده وتوصیه کرده بود نام برده را درپرواز به کارنگیرید. ولی فرمانده پایگاه توجه نکرد درنتیجه سروان مرادی هواپیما اف 14را درتابستان 1365برد  درخاک دشمن رهاکرد وپناهنده شد. ستوان اسلامی در ادامه صحبتش اشاره کرد .این حرفها را باشناخت از سرهنگ رستمی جهت اطلاع خودت می گویم . وهمچنین اضافه کرد اگرتمایل داری برای آگاهی سرهنگ بابائی بگوئی ازطرف خودت بگو. من هم چون خودم را متعهد به نظام می دانستم وبا شهیدبابائی احساس دوستی داشتم وهمچنین شهید بابائی شهرام رستمی را ازخودش می دانست خودم را موظف دانستم درباره مشکلات موجود برسرراه فرماندهی پایگاه آگاهی بدهم.  واین را به این خاطر گفتم که شهیدبابائی  با سرهنگ شهرام رستمی صحبت و او را با مشکلات که با آن مواجه بود آگاه کند باتوجه به مطالب فوق من به شهیدبابائی گفتم فکر کنم اولین مشکلی که درسرراه  جناب سرهنگ رستمی هست . وجود سروان ( و ک ی) در جایگاه موجود است .زیرا اوفردی است که می داند چگونه خود را به فرمانده پایگاه نزدیک کند ودر او نفوذ پیدا کند وازاین نفوذ همانگونه که قبلاًبا عملکردخود افراد دلسوز را سرکوب کرده وافراد چاپلوس را پر وبال داده است. دوباراین عمل را تکرار می کند. من این حرفهارا با توجه به  آشنائی با عقاید شهید بابائی زمانی که محل خدمت هردومان  داخل پایگاه اصفهان بود همچنین با شناخت از افرادشاخص داخل پایگاه و جریان های فکری که درپایگاه هشتم قدرت گرفته بودندوهمچنین براساس صحبت های ستوان اسلامی به دانسته های خودم اطمینان حاصل کردم . در حال صحبت بودم که شهیدبابائی حرف من را قطع کرد و با نظرم مخالفت کرد من به چند نمونه از عملکرد سروان مذکورکه منجربه برخوردبا نیروهای انقلابی شده بود پرداختم. که ناگهان شهیدبابائی از جای خود برخواست وباعصبانیت گفت بروید آقاجان اشتباه آمده اید! وقتی چنین برخوردی از شهیدبابائی دیدم. سریع ازاتاق وی بیرون آمدم وبه طرف آبدار خانه(بوفه) رفتم .کمی داخل آبدار خانه نشستم سپس تصمیم گرفتم برگردم به پایگاه محل خدمتم ،وگرفتن قایقها را رها کنم.  که درذهنم این سؤال آمد مگرمن برای بابائی کارمی کنم ؟ با این فکر که من که مدعی هستم باید به دنبال رضایت خدا باشم .پس به خاطر لحن ویا حرف کسی کاری که رضایت خدا درآن هست نبایدرها کنم .خودم را با این افکار آرام کردم وبعداز صرف صبحانه به ترابری مراجعه کردم و درخواست خودرو برای جاده قدیم کرج کردم. ساعت حدود ده صبح یک پیکان وانت همراه راننده دراختیار من قراردادند ساعت حدود یازده به پادگان بلال واقع در کیلومتربیست جاده قدیم کرج رسیدم. تا هماهنگی لازم جهت ورودانجام شود .حدود نیم ساعت زمان برد تاوارد دفتر غم خوار شدم مسئول دفترش گفت:  بنشین تا جلسه تمام شود. سپس هماهنگ می کنم می توانی به داخل اطاق بروی کمی که داخل دفتر نشستم مسئول دفتر روی به من کرد وگفت بعد از اتمام جلسه آقای غم خوار برای نماز وناهار  می رود بهتراست شماهم برویدو بعداز نهار بیایید من هم چنین کردم و با راننده رفتیم نماز خوانده وناهار خوردیم نا گفته نماند داخل پادگان بلال در آن زمان هرکس وارد غذا خوری می شد. سینی مخصوص بود  هرنفر برمی داشت وداخل صف می ایستاد غذا می گرفت ونیاز به فیش غذا نبود. ما ناهار خوردیم ومن به راننده گفتم شما بروید جلوی درب خروج تا من بیایم ورفتم دفتر آقای غمخوار.دفتردارچشمش که به من افتاد گفت: کمی صبرکن ورفت داخل اتاق چند لحظه بعد بیرون آمد واز من خواست وارد اتاق شوم. من سلام کردم موضوع درخوست جلیقه وقایق هارا با اشاره به گفته جانشین وزیرسپاه پاسداران مطرح کردم .آقای غمخوار اظهار بی اطلاعی کرد. من گفتم :شاید با برادر احمدپور هماهنگ کرده است .درجواب من گفت: اگرچنین بود آقای احمدپوربه من می گفت. بااین حدس که شب گذشته کسی که خودرا جانشین وزیر معرفی کرده به دلیل داد و فریاد من تصمیم به ساکت کردن من داشته و این طور عنوان کرده بود که باغم خوار واحمد پور هماهنگ می کنم از دفترغمخوار بیرون آمدم.وبرای اطمینان خودم به دفتر احمدپور مراجعه کردم که داخل همان پایگاه واقع شده بود او دفتر دار نداشت مستقیم به خودش مراجعه کردم . ایشان نسبت به من  ازسایت کوت عبدالله که مقر تدارکات دریایی سپاه پاسداران بود شناخت کامل داشت. پس از سلام واحوال پرسی موضوع را از اول برایش شرح دادم وی هم اظهار بی اطلاعی کرد من که کاری از دستم برنمی آمد به قول معروف دست ازپا درازتر به طرف ستاد نیروی هوائی برگشتم. دربین راه احساس خستگی روحی می کردم وازاین شهر شلوغ پرترافیک،دوری مسیرها وبی تفاوتی اشخاصی که من درباره آنها به گونه دیگر فکر می کردم. مثل بچه های سپاه پاسداران که با نیرو های سپاه پاسداران داخل جبهه ها فرق می کردند. هرچه کسانی که درجبهه بودند دل سوز وپرتحرک اما اینها که در تهران بودند بی تفاوت وهمچنین کندی پیشرفت کارها سبب شده بود دل تنگ شوم .خلاصه ساعت حدود چهار بعداز ظهربه دفتر معاونت عملیات نیروی هوائی رسیدم وازآنجا با دکترروحانی تماس گرفتم و گزارش کارهایی که گفته بود وانجام داده بودم را ارائه کردم. درجواب من گفتد: یک ساعت دیگر بامن تماس بگیر. قبل ازاین که تلفن را قطع کنند گفتم آقای دکتر از شما خواهش می کنم بگوئید من را مثل توپ فوتبال به یک دیگر پاس ندهند اگر قصد دارند قایق وجلیقه های نجات راندهند بگویند زیرا از دیروز تا حال توی این ترافیک من به یکدیگر ارجاع دادند ولی بدون نتیجه! دکتر روحانی خنده ای کرد وحرفم را پذیرفت. من ضمن تشکراز اوخدا حافظی کردم و تلفن را قطع کردم چون خسته شده بودم به داخل آبدارخانه رفتم واز سرباز خواستم یک چای بدهد در حال خوردن چای بودم که ازصحبت بین سرباز بوفه وسرباز راننده فهمیدم شهیدبابائی به جبهه جنوب ماموریت رفته من خوشحال شدم که بعد از مشاجره صبح بین من وشهید بابائی چند روز هم دیگررا نمی بینیم.